infostory | Unsorted

Telegram-канал infostory - حکایت و داستان های آموزنده

402228

کانال دوم ما در زمینه رمان 👇 @serial_story تبلیغات 👇 @story_ads کانال مکث 👇 @maax1 اینستاگرام: http://www.instagram.com/info.story

Subscribe to a channel

حکایت و داستان های آموزنده

#تنگ_کردن_شرمگاه_با_قطره_خانگی:این قطره طوری تنگ میکندک گویی زن باکره است😋
#عکس شرمگاه قبل استفاده
#عکس بعد از استفاده
👇👇👇👇
http://telegram.me/joinchat/DVSr7z94gUSizT1yc2XENw

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

مردانی که همیشه دنبال نزدیکی از پشت باهمسرشان هستند حتما عکسها روملاحظه بفرمایید👇🔴

۱. عکسهای قبل ازنزدیکی مقعدی
۲. عکسهای بعداز رابطه مقعدی🔴👇

https://telegram.me/joinchat/DVSr7z94gUSizT1yc2XENw

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

⚠️چرا باید فقیر و بی پول باشیم؟

🛂کافیست از هوشمان استفاده کنیم

💰پول در آوردن با روش های مدرن

➖روش کار در دستان ما عضو شوید💯👇
telegram.me/joinchat/AAAAAELuzt73H7RJIDGo6g

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

⚽️فوتبالی های ایرانی #سلام ⚽️
#بنظرتون روسیه میبره یا عربستان؟
🔺قوی ترین سایت پیشبینی فوتبال ایرانی
🔺اگه استعداد پیشبینی داری اینجا براحتی میتونی ببری
برنده دیروز با 50 هزار تومان 820 هزار جایزه گرفت😳

✔️اول ثبت نام بعد هیجان👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEsBX-PHbuEV29BK3Q

🆔http://red60c.com/user/signup

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

#تست_هوش 🤔
لباسهای دخترک را چه کسی برداشته؟!
و چرا؟😳
99% افراد نمیتوانند پاسخ صحیح بدهند!
آیا شما جزو 1% نوابغ هستید😎

بیا جوابو ببین🤔

پاسخ👇
https://telegram.me/joinchat/BaNmEjumYWAGQB4c4GFSzQ

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

عاجزانه خواهش میکنم برو تو اتاق خلوت تا ابروت نره سپس رو افتابه لمس کن و دکمه Openرو بزن😱🍌👇


🔴🔴🔴🔴 🔴
🔴🔴🔴 🔴
🔴🔴🔴🔴 🔴
🔴 🔴🔴🔴 🔴
🔴 🔴🔴🔴 🔴
🔴 🔴🔴🔴🔴
🔴🔴🔴🔴🔴🔴
🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴
🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴
🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴
🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴
🔴🔴🔴🔴🔴🔴
🔴🔴🔴🔴🔴

اوف اوفیه😱مخصوص باجنبه ها💋💦👆‌

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

🚩#مکث

اکثر موجودات، همیشه به خاطر نقطه ضعف‌هایشان، توی دردسر می‌افتند.
مگس‌ها، چیزهای چسبناک را خیلی دوست دارند.
شب پره‌ها، شعله را،
و آدمها، عشق را ...

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

🚩#تقدیر

🍃 @infostory 🍃

همه چیز از درون خودما آغاز می شود. ما خود جذب کننده ی اتفاقات و ماجراهای زندگیمان هستیم.
تمام آدمهای دور و بر ما، نوع کسب و کار ما، نحوه زندگی ما، حتی محل آن، همه ریشه در درون ما دارند.
ما همواره به همان سمت و سویی می رویم که درون ما هدف گرفته است. گفتارهایمان و اندیشه هایمان و کردارهایمان باعث جذب اتفاقات زندگیمان می شوند.
برای تغییر زندگیت، درونت را تغییر بده. برای تغییر درونت، اندیشه هایت را تغییر بده.
برای تغییر اندیشه هایت، کلماتت را تغییر بده.

💠 سواد زندگی👇👇

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

#نامادری_هوس_باز

لینک قسمت اول 👇
/channel/infostory/79889

#قسمت_دویستوبیستوهشت

✅ آدرس دریافت #اپلیکیشن رمان (تمامی رمان ها موجود می باشد)👇
/channel/infostory/68711

حاضر واماده از اتاق اومدیم بیرون..وقتی تو اتاق بودیم صدای جیغ و دست وسوت بهمون فهموند که عروس وداماد اومدن..
وارد سالن شدیم..هومن جذاب وشیک کنار ویدا وایساده بود..ویدا واقعا توی اون لباس زیبا شده بود..درست مثل فرشته ها..هر دو جذاب وزیبا..خیلی بهم می اومدن..
سرمو چرخوندم که..دیدمش..وای خدا..دستام یخ بسته بود..بعد از 2 ماه دیدمش..
کت شلوار طوسی خوش دوخت با پیراهن رنگ روشن و شیک..واقعا جذاب شده بود..اصلا نمی شد نگاه ازش برداشت..کنار هومن وایساده بود وداشت باهاش حرف می زد..
نسرین خانم دود اسپند رو روی سر عروس وداماد گرفت و دور سر پرهام هم اسپند گردوند..پرهام با لبخند از تو جیبش یه تراول در اورد و دور سر عروس وداماد چرخوند و گذاشت تو سینی به عنوان شاباش هومن هم همین کارو کرد..
نگاهم فقط اونو می دید اون هنوز شوهرم بود..تا فرداشب من و اون به هم محرم بودیم..ولی نمی تونستم کنارش باشم..بی تابش بودم واین جدایی ازارم می داد..
انقدر نگاش کردم تا اینکه سنگینی نگاهمو حس کرد..سرشو بلند کرد و نگاهشو بین جمعیت چرخوند..نگاهش از روی من رد شد ولی..یه دفعه نگاهش برگشت و روی من ثابت موند..
========
❌ #توجه: فایل کامل این رمان بر روی سایت و اپلیکیشن ما قرار گرفته است 👇
www.romankhoni.com
========
تمام سعیمو کردم تا از نگاهش اون چیزی که الان تو دلش هست رو بخونم ولی اون سریع نگاهشو برگردوند..چرا اینجوری کرد؟..یعنی منو برای همیشه فراموش کرده؟..خدایا..
موزیک پخش شد وجوونا ریختن وسط سالن..از همونجا دیدم که کتی رفت طرف پرهام..دستشو دور بازوی پرهام حلقه کرد وبا عشوه زیر گوشش یه چیزی گفت..قلبم داشت از جاش کنده می شد..نکنه..
اخم غلیظی نشست رو پیشونی پرهام..نمی دونم زیر لب چی به کتی گفت که کتی هم اروم دستشو از دور بازوی پرهام برداشت..ولی هنوز با عشوه براش لبخند می زد..لب خونیم ضعیف بود وگرنه می تونستم بفهمم چی بهم میگن..
نمی دونم کتی بهش چی گفت که پرهام هم با همون اخم جوابشو داد..اخمای کتی هم رفت تو هم و بعد از چند لحظه از کنار پرهام رد شد..اخیش شرش کم شد..دیگه داشتم سکته می کرد..
دوست داشتم برم و با ویدا و هومن سلام واحوال پرسی کنم و بهشون تبریک بگم ولی مگه پرهام از کنار هومن جم می خورد..اخرش هم مجبور شدم با وجود اون برم جلو..پاهام می لرزید..خودم دلیلشو می دونستم..از زور هیجان..همه ی وجودم می لرزید..
رو به روی هومن و ویدا ایستادم..با دیدن من ازجاشون بلند شدن..
با ویدا رو بوسی کردم :سلام عزیزم..بهت تبریک میگم..ایشاالله خوشبخت بشی.
ویدا لبخند زد وگفت:ممنونم فرشته جان..ایشاالله قسمت خودت..
لبخند زدم وچیزی نگفتم..
رو به هومن گفتم:سلام اقا هومن.بهتون تبریک میگم..
هومن اروم خندید وگفت:سلام زن داداش..ممنونم..
تا گفت زن داداش لبخند از رو لبام محو شد..نگام به پرهام افتاد..بی خیال وایساده بود ونگام می کرد..دیگه تابلو بود اگر چیزی نمی گفتم..
برای همین با لبخند گفتم:سلام اقای دکتر..
کمی نگام کرد وبعد لبخند کم رنگی زد وگفت:سلام ..مگه اینجا مطبه که منو اقای دکتر خطاب می کنی؟..
هومن و ویدا نشستن..

—---—
🔞 رمان جدید و جذاب #شیطنت_در_روستا 👇

جای جای بدنش رو می بوسیدم و بوی تنش رو عمیق نفس می کشیدم. ..
با اشک گفت:
_تو رو خدا ولم کن.
بوسه عمیقی به گوشه ناف شکم سفیدش زدم و گفتم:
نمی تونم لعنتی نمیشه و شروع به....

https://telegram.me/joinchat/BIOMpz73ANPM-b4gbmCFZw

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

‏شرارت،
ماسکهای زیادی می پوشد
اما هیچ کدام
به خطرناکی نقاب تقوا نیست ...

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

#نامادری_هوس_باز

لینک قسمت اول 👇
/channel/infostory/79889

#قسمت_دویستوبیستوهفت

✅ آدرس دریافت #اپلیکیشن رمان (تمامی رمان ها موجود می باشد)👇
/channel/infostory/68711

مثل هر روز پشت پنجره ی اتاقم نشسته بودم و بیرونو نگاه می کردم..فقط 3 روز دیگه تا پایان عقد من و پرهام مونده بود..یعنی درست 3 روز دیگه مدت عقدمون تموم میشد وما دیگه به هم محرم نبودیم..
چند بار خواستم از ویدا شماره ش رو بگیرم ولی..دوست نداشتم تحمیل بشم..پرهام اگر منو می خواست توی این مدت یه اقدامی کرده بود ولی..
هه..مثل همیشه باید می گفتم چه خیال خامی..اون نیومد چون منو نخواست..غرورش بیشتر براش مهم بود..
صدای گوشیم منو به خودم اورد..پیام اومده بود..بازش کردم..
(تو نباشی و نمانی دل من میماند
دل من عهد شکن نیست خدا میداند)
زل زده بودم به گوشیم و پیامکی که برام اومده بود..با امروز دقیقا 1 هفته می شد که یکی از یه شماره ی ناشناس بهم پیام می داد..باهاش تماس هم گرفته بودم ولی جوابمو نداده بود..همیشه هم پیاماش در همین حد بود..
نمی دونستم کیه و قصدش چیه..
یه بار یه فکر خنده دار زد به سرم که شاید کاره پرهامه..ولی بعد از خنده روده بر شدم..یه لحظه هم نمی تونستم فکرشو بکنم که پرهام با اون همه غرورش بهم پیام عاشقانه بده..
اونم کی؟ پرهام!..
***
امروز روز عروسی هومن و ویدا بود..دل تو دلم نبود..مطمئن بودم امشب می بینمش..دوست داشتم بهترین لباسمو بپوشم وبه زیبایی بدرخشم..
برای همین از قبل لباسمو اماده کرده بودم ولی دوست نداشتم برم ارایشگاه تا اونا هم یه کوه ارایش رو صورتم پیاده کنن....شیدا زحمتشو می کشید..یه ارایش ملیح وزیبا..
مریم جون عمه ی ویدا می شد برای همین با خانواده دعوت بودیم..بالاخره شب فرا رسید..
به خودم تو اینه نگاه کردم..واقعا عالی شده بودم..یه لباس مجلسی شیک به رنگ ابی ملایم که روی قسمت سینه و یقه ش سنگ دوزی شده بود..یه نیم کت به همون رنگ هم تنم کرده بودم تا لختی شونه م رو بپوشونه..موهامو شیدا برام اتو کشیده بود وپایین موهامو حالت داده بود واز جلو کج ریخته بود تو صورتم..ارایش ملایم وخوشگلی هم رو صورتم نشونده بود..در کل فوق العاده شده بود..
از همین الان هیجان داشتم...می دونستم امشب می بینمش برای همین بی صبرانه منتظر اون لحظه بودم..
مانتوم رو روی لباسم پوشیدم و شالمو انداختم رو سرم و ازاتاق رفتم بیرون..
========
❌ #توجه: فایل کامل این رمان بر روی سایت و اپلیکیشن ما قرار گرفته است 👇
www.romankhoni.com
========
جلوی باغ بودیم..بابا و مریم جون جلو رفتن و من وشروین هم پشت سرشون بودیم..
حالا دیگه قلبم دیوانه وار خودشو به سینه م می کوبید..خدایا امشب رو بخیر بگذرون..دارم پس میافتم..یعنی اونم الان اینجاست..ای بابا خب معلومه اینجاست..مثلا عروسی برادرشه اونوقت نیاد مجلس عروسیش؟..این امکان نداره..
وارد باغ شدیم..صدای بزن وبکوب به گوش می رسید..توی باغ شلوغ بود..بابا و مریم جون زودتر رفتن تو من وشروین هم شونه به شونه ی هم وارد شدیم..
اوه چقدر اینجا شلوغه..صدای بزن و بکوب گوشو کر می کرد..باعث می شد هیجانم بیشتر بشه..
خانم بزرگ با لبخند به طرفمون اومد..با مریم جون روبوسی کرد وبه بابا خوش امد گفت با شروین هم سلام و علیک واحوالپرسی کرد تا رسید به من..
با نگاه همیشه مهربونش زل زد تو صورتم..اروم بغلش کردم :سلام خانم بزرگ..دلم خیلی براتون تنگ شده بود..
خانم بزرگ :سلام دخترم..دل منم برات تنگ شده بود عزیزم..خیلی خوش اومدی..
تشکرکردم و لبخند زدم..
بابا و شروین رو به طرف سالن هدایت کرد من و مریم جون هم رفتیم تو اتاق مخصوص مهمون تا مانتومونو در بیاریم..
—---—
🔞 رمان جدید و جذاب #شیطنت_در_روستا 👇

جای جای بدنش رو می بوسیدم و بوی تنش رو عمیق نفس می کشیدم. ..
با اشک گفت:
_تو رو خدا ولم کن.
بوسه عمیقی به گوشه ناف شکم سفیدش زدم و گفتم:
نمی تونم لعنتی نمیشه و شروع به....

https://telegram.me/joinchat/BIOMpz73ANPM-b4gbmCFZw

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

امشب برایتان دعا میکنم
خدای بزرگ نصیبتان کند
هر آنچه ازخوبی‌ها
آرزو دارید

لحظه‌هاتون آروم ❤️

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

سنگی که پرت میشه
حرفی که زده میشه
موقعیتی که ازدست میره
زمانی که میگذره
دلی که بشکنه
هیچوقت نمیشه اینارو
برگردوند حواسمون باشه

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

🚩#مکث

ادب مدرک نیست!
ادب یعني به همسرت امنیت، به فرزندانت محبت، به پدر و مادرت خدمت و به دوستانت شادی راهدیه کني. برای جامعه نعمتي باشي و هرکجا و در هر لباسي و هر پستي که هستي انسان باشي.

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

امید یعنی بعد مدتها ساتورخوردن
گوشه مغازه قصابی،
دوباره جوونه بزنی...
نزد خدا هیچ چیز غیر ممکن نیست.

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

دیـــوثـــ😈 تــریـن کانال تـلگرام 💦

👅روزانه کلي فیلم و گیـف😂

از اوناشم داریم 😍


لمس کن بمال لینک رو 😍 تا بیاي تو😻💋

https://telegram.me/joinchat/AAAAAEJeewEcuKlmNAVfHA

فول هات😍👆

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

ای عقل خجل ز جهل و نادانی ما
درهم شده خلقی، ز پریشانی ما
بت در بغل و به سجده پیشانی ما
کافر زده خنده بر مسلمانی ما...

#شیخ_بهایی

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

⚓️ اولين بازى جام جهانى را در رد بت پيش بينى كنيد و ميليونر شويد.

حس لذت بخش پيروزى 🥊

🔴 https://t.me/joinchat/AAAAAEsBX-PHbuEV29BK3Q

📍 ثبت نام كنيد:

🚩 http://red60c.com/user/signup

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

#نامادری_هوس_باز

لینک قسمت اول 👇
/channel/infostory/79889

#قسمت_دویستوبیستونه

✅ آدرس دریافت #اپلیکیشن رمان (تمامی رمان ها موجود می باشد)👇
/channel/infostory/68711

رو به پرهام با تعجب گفتم:ببخشید پس باید چی صداتون کنم؟..
نگاهش جور خاصی بود :نمی دونم..قبلا چی صدام می کردی؟..همونجوری صدا کن..
تو دلم گفتم:خب من قبلا بهت می گفتم پرهام ولی الان همه چیز فرق کرده..من ..تو..همه چیز..
فقط لبخند کمرنگی زدم و با گفتن با اجازه از کنارش رد شدم..
شروین گوشه ی سالن ایستاده بود وبه جمعیت نگاه می کرد..رفتم کنارش ایستادم..
نگام کرد وبا لبخند گفت:خوش می گذره خواهری؟..
لبامو جمع کردمو گفتم:ای بدک نیست..به تو چی؟..
اونم خیلی بامزه لباشو جمع کرد وگفت:به من ای بد نمی گذره..ولی یه جوری بهم خوش می گذره که بستگی به تو داره..
با تعجب گفتم :چی؟..
خندید ودستشو گرفت جلومو گفت:اینکه افتخاربدی و یه دور باهام برقصی..
دست به سینه نگاش کردم و لبخند زدم که گفت:ببین اگه نیای باهام برقصی منم میرم از بین این دخترا یکی رو انتخاب می کنم همپای رقصم بشه اونوقت داداشت اغفال میشه این وسط سر شیدا بی کلاه می مونه ها..
-چطور؟..
ابروشو انداخت بالا وگفت:دیگه دیگه..نگو که نگرفتی..حالا افتخار میدی یا نه؟..دستم خشک شدا..
خندیدم و دستمو گذاشتم تو دستش: اره بهت افتخار میدم یه دور باهام برقصی..اونم چون دلم واست سوخت وگناه داری..
لباشو جمع کرد وبا لحن بامزه ای گفت :بازم جای شکرش باقیه دل یکی برای ما سوخت..
خندیدم..دستمو کشید و رفتیم وسط سالن..رو به روی هم می رقصیدیم..با حرفایی که شروین حین رقصیدن می زد یه لحظه لبخند از رو لبام محو نمی شد..
چرخیدم و همین که برگشتم نگام روی صورت سرخ شده از خشم پرهام خیره موند..سرجام خشک شدم..وای خدا این چش شده؟..
نگاهشو ازم گرفت . رفت سمت دی جی ونمی دونم چی تو گوشش گفت که اونم سرشو تکون داد..یه دفعه برق سالن قطع شد و رقص نورا روشن شدند..وای من همیشه عاشق همچین فضایی بودم نیمه تاریک و رمانتیک..نور روی سر همه می چرخید..
برگشتم دیدم شروین جلوم نیست..ای بابا پس کجا رفت؟..خواستم برگردم برم بشینم که یه دفعه دستم کشیده شد..
یا خدا این دیگه کیه؟..دستمو کشید فر خوردم وافتادم تو بغلش..
نگاش کردم..چشمم تو یه جفت چشم عسلی گیرا قفل شد..
صورتشو اورد پایین وزیر گوشم گفت:کجا؟..حالا نوبتی هم باشه نوبت منه..با شروین جانت رقصیدی..دیگه چرا از شوهرت دریغ می کنی؟..
مات و مبهوت نگاش کردم..تو چشمام نگاه کرد وگفت:چیه؟چرا تعجب کردی؟..یادت که نرفته تا 24 ساعت دیگه هنوز زنه منی..
یه دفعه موزیک با صدای بلندی تو سالن پیچید..دستمو گرفت ومنو چرخوند..
========
❌ #توجه: فایل کامل این رمان بر روی سایت و اپلیکیشن ما قرار گرفته است 👇
www.romankhoni.com
========
تموم خوشحالیم به خاطر اینه که تو دوستم داری
خوب می دونم اینو که تا ته دنیا تنهام نمیذاری
تمام خوشحالیم برای اینه که بهم وفاداری
اسمت رو لبهامه..همیشه باهامی تو خواب وبیداری

شروع کردیم به رقصیدن ولی بیشتر اون منوهدایت می کرد من که گیج و منگ مونده بودم چکار کنم..اصلا انگار رقصیدن به کل از یادم رفته بود..همه ی فکر وذهنم شده بود پرهام..پرهامی که هنوز خودشو شوهر من می دونه ولی تو این مدت 1 بار هم نیومد منو ببینه..
اینجای اهنگ که رسید سفت منو چسبوند به خودش ودستشو دور کمرم حلقه کرد..سرمو گرفته بودم بالا و مستقیم توی چشماش زل زده بودم..اون هم نگاه ازم بر نمی داشت..

اگه من ارومم خنده رو لبامه به خاطر عشقه
اگه نگاه تو هر شب تو رویامه به خاطر عشقه
اگه بدی ها رو دیگه نمی بینم به خاطر عشقه
اگه برای تو رفته دل و دینم به خاطر عشقه بخاطرعشقه

—---—
🔞 رمان جدید و جذاب #شیطنت_در_روستا 👇

جای جای بدنش رو می بوسیدم و بوی تنش رو عمیق نفس می کشیدم. ..
با اشک گفت:
_تو رو خدا ولم کن.
بوسه عمیقی به گوشه ناف شکم سفیدش زدم و گفتم:
نمی تونم لعنتی نمیشه و شروع به....

https://telegram.me/joinchat/BIOMpz73ANPM-b4gbmCFZw

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

تو اجتماع پررنگ نیستی؟!

با کسی رابطه عشقی جدی نداری؟!

📛افکارت منفیه! فقط قسمت منفی وقایع رو می بینی؟!

این کانال کمکت می کنه افکار و شخصیتتو متحول کنی👇

telegram.me/joinchat/AAAAAEOISDm8bsEZ_Yo1-A

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

❌ همسرم با دختر همسایه رابطه داشته! 😔

من سمیرا هستم ۲۲ ساله از تهران، داستان مربوط میشه به ۱ سال قبل که هنوز با امیر (پسردایی شوهرم) آشنا نشده بودم. شب قبل عروسی بود که در آب وان بودم، ناگهان یک نفر وارد حمام شد...

❌ ادامه داستان 👈 کلیک کنید 👇
🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴
🔴🔴🔴⚫️⚫️⚫️⚫️⚫️🔴🔴🔴
🔴🔴🔴⚫️⚫️⚫️⚫️⚫️🔴🔴🔴
🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

از #زور بدن درد حتی نای نشستن رومیزونداشتم‌
باورم نمیشد # پنج روز تموم که همش داره # نزدیکم میشه

در حالیکه از #درد اشک توچشام‌ جم‌ شده بود نشستم‌
صدای #منفورشوکنارگوشم شنیدم
-*بخورکه #جون واسه‌یه ساعت دیگه داشته باشی باید منو#تمکین کنی
#وحشت‌زده نگاهش کردم باورم نمیشد
بازم بخواد #دست بزنه حتی ازفکر یه ساعت دیگه و یه #رابطه
دیگه عرق #سردی روتنم نشست
من دیگه #جونوتوانشونداشتم‌
غذاکه تموم شد همینکه #خواستم‌ به‌سمت
سالن برم #دستم کشیده‌شدعقب برگشتم که قیافه ی #منفورو وحشتناکشودیدم
-*نظرم‌عوض شد چرا #کارالانوبه‌یه ساعت دیگه بسپریم
دستموگرفت بدون‌توجه به #گریه و التماسایه من
منوسمت اتاق برد پرتم کرد #روتخت و..


https://telegram.me/joinchat/AAAAAEDIRSsNbRWM_dt-rg

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

وقتى زندگى زمينت ميزنه ، برگرد
دراز بكش و آسمون رو تماشا كن.

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

🚩#ارتعاش

🍃 @infostory 🍃

هر لحظه در هر حال فرستادن ارتعاش هستیم.
وقتی صبحت می کنیم...
وقتی با خودمان زمزمه های درونی داریم...
وقتی فکر میکنیم....
وقتی به چیزی نگاه می کنیم ودر موردش نظری می دهیم...
همه این موارد در طول روز ارتعاشاتی به خلقت هستی می فرستد ووقتی شدت این ارتعاش زیاد شود پاسخی صدر صد دریافت می کنیم...

💠 مثبت اندیشی👇👇

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

🚩#ظرفیت

🍃 @infostory 🍃

هر کسی ظرفیت متفاوتی برای تحمل تجارب مختلف دارد ، زیرا هر کدام از ما با نگاه متفاوتی به زندگی می نگریم . ممکن است دو نفر تجربه دشوار و همسانی را گذرانده باشند و یکی از آنها از این تجربه به عنوان فرصتی برای تقویت منابع درونی خود بهره ببرد ، در حالی که دیگری از آن به عنوان بهانه ای برای اعتیاد استفاده کند . ما همیشه نمیتوانیم از آنچه برایمان روی می دهد اجتناب کنیم ، اما می توانیم چگونگی تفسیر هر رویداد و بکارگیری آن را در پیشبرد زندگی خود برگزینیم .

💠 سواد زندگی👇👇

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

در این صبح زیبا
امیدوارم
خداوند براتون
سبد سبد اتفاقات خوب
و خوش رقم بزنه و
حال دلتون مثل گل
تازه و باطراوت باشه

روزتون به شادی ❤️

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

شیطنت خواهران دوقلو در حجله 😱

من و مریم دوقلوهای کاملا یکسان هستیم و از بچگی همرو با این شکل ظاهر سرکار میذاشتیم آخرین سرکاریمون پایان خوشی نداشت.مریم خواهرم تازه عقد کرده بود و قرار شد اون شب من همراه داماد باشم و اون از تو کمد واکنش های اونو ببینه و با دوربین فیلم بگیره .روی تخت نشسته بودم که مهدی وارد شد اما منو نشناخت و شروع به...

🔞 ادامه داستان باز شود 👌
.

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

#نامادری_هوس_باز

لینک قسمت اول 👇
/channel/infostory/79889

#قسمت_دویستوبیستوشش

✅ آدرس دریافت #اپلیکیشن رمان (تمامی رمان ها موجود می باشد)👇
/channel/infostory/68711

2 بار این اهنگ را گوش کرد..هر بار بی تاب تر از قبل می شد..ماشین را گوشه ای نگه داشت..فضای اطرافش سرسبز بود و فقط تا چشم کار می کرد درخت بود..
از ماشین پیاده شد..یک صخره کمی دورتر از انجا که ایستاده بود نظرش را جلب کرد..به ان طرف دوید..خودش را بالا کشید وروی صخره ایستاد..به اندازه ی کافی بلند بود..دلش پر بود..از همه چیز وهمه کس..چندتا نفس عمیق کشید و با صدای بلند داد زد..فریاد زد..
روی صخره زانو زد..دستانش را روی پاهایش گذاشت ..سرش خم شد..اشک تو چشماش جمع شده بود..اینجا دیگه هیچ کس نبود که جلویش مغرور باشد..خودش بود و خدای خودش..دیگه هیچ کس شاهد غروره بیش از حدش نبود..اینجا می توانست خودش را خالی کند..عقده های چند ساله ش داشت نابودش می کرد..حالا وقتش بود..
داد می زد واز خدا گلایه می کرد..از احساسش..از ادما..از حس بدبینی که گریبان گیرش شده بود..از اینکه نمی خواست از کسی متنفر باشد ولی بود..
فریاد می زد وبا خدا حرف می زد..اونجا دیگه ازاد بود..یه بنده ی ازاد..ازاد و رها از کینه.. از غرور.. از دروغ و انکار..این ازادی رو دوست داشت..ارومش می کرد..
پرهام داد زد :نه..من اینو نمی خواستم خدا..صدامو می شنوی؟..چرا من؟..چرا؟..دارم دیوونه میشم..
بیشتر داد زد : چکار کنم؟..دیگه طاقتشو ندارم..اینبار نه..دیگه نمی خوام اشتباه کنم..خدایا کمکم کن..تنهام نذار..
انگشتش را روی چشمانش گذاشت وفشرد..سرش را بلند کرد..دستش را روی قلبش گذاشت..
با لحن اروم ولی لرزان وگرفته ای گفت:خدایا..با دلم چکار کنم؟..چکارش کنم؟..
صدایش رفته رفته اروم تر می شد..
همان صدا در سرش پیچید..صدای اشنا :ببین خودت و دلت چی می خواین..دل ادما هیچ وقت دروغ نمیگن..بخواه و براش مبارزه کن...همون حرفی که خودت همیشه می زدی وبهش ایمان داشتی..با بدبینی بجنگ..بذار احساست پیروز باشه..قلبتو از کینه و نفرت پاک کن..نذار تاریکی وجودتو فرا بگیره..خدا با ماست..تو هیچ وقت تنها نیستی..
خدا با ماست..تو هیچ وقت تنها نیستی..تنها نیستی..
این صدا بارها در سرش پیچید..قلبش به لرزه افتاد..
زمان از دستش در رفته بود..نمی دانست چند ساعت است که انجا نشسته..از جایش بلند شد واز صخره پایین امد..احساس سبکی می کرد..ارامش پیدا کرده بود..ولی هنوز خیلی کارا داشت که باید انجام می داد..
به طرف ماشینش رفت..در را باز کرد..سرش را بلند کرد..
صدای فرشته در گوشش طنین انداز شد (پرهام :چه تصمیمی؟..
فرشته :اینو دیگه از خودت و..از این بپرس..هیچ وقت دروغ نمیگه..)
لبخند زد..زمزمه وار گفت:تصمیم..درسته..تصمیمم رو گرفتم..
به سینه ش اشاره کرد وگفت:بهم دروغ نگفت..امروز تونستم باورش کنم..فقط..
لبخندش پررنگتر شد وچیزی نگفت..در سرش برنامه ها داشت..
سوار ماشینش شد وحرکت کرد..
========
❌ #توجه: فایل کامل این رمان بر روی سایت و اپلیکیشن ما قرار گرفته است 👇
www.romankhoni.com
========
2 ماه گذشت..برای دیگران مثل برق وباد..ولی برای من به اندازه ی 2 قرن گذشت..هر روزغروب می رفتم پشت پنجره ی اتاقم وبه غروب خورشید نگاه می کردم..روز ها رو یکی یکی می شمردم..نگاهم هنوز منتظر بود..
توی این مدت چند بار شیدا اومد اینجا ودلداریم داد..تلفنی با ویدا در تماس بودم 2 بار هم به دیدنم اومد..یک بار هم طاقت نیاوردم و رفتم دیدن خانم بزرگ ولی اونو ندیدم..پرهام اونجا نبود..
توی این مدت فقط 2 تا خبر خیلی خوشحالم کرد..یکیش مربوط به شروین می شد که فهمیده بودم به شیدا علاقه مند شده و قراره خواستگاری گذاشته بودن..اینطور که معلوم بود شیدا هم از شروین خوشش می اومد..خبر دوم هم اینکه اخر همین هفته یعنی درست 2 روز دیگه مراسم عروسی هومن و ویدا بود..عروسیشون خونه ی خانم بزرگ برگزار می شد..واقعا براشون خوشحال بودم.. و از ته دلم براشون ارزوی خوشبختی می کردم..
توی این مدت رفتار مریم با من عالی بود..فوق العاده زن مهربونی بود..یه وقتایی اونو با شراره مقایسه می کردم..تفاوتشون مثل زمین تا اسمون بود..اصلا احساس نمی کردم که اون نامادری منه..مثل مادرم دوستش داشتم..

—---—
🔞 رمان جدید و جذاب #شیطنت_در_روستا 👇

جای جای بدنش رو می بوسیدم و بوی تنش رو عمیق نفس می کشیدم. ..
با اشک گفت:
_تو رو خدا ولم کن.
بوسه عمیقی به گوشه ناف شکم سفیدش زدم و گفتم:
نمی تونم لعنتی نمیشه و شروع به....

https://telegram.me/joinchat/BIOMpz73ANPM-b4gbmCFZw

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

🚩#ارزش_انسان

🍃 @infostory 🍃

یک برگ توت در اثر تماس با نبوغ انسان به ابریشم تبدیل میشود.
یک مشت خاک در اثر تماس با نبوغ انسان به قصری بدل میگردد.
یک درخت سرو در اثر تماس با نبوغ انسان دگرگون میشود و شکل معبدی میگیرد.
یک رشته پشم گوسفند در اثر تماس با ابتکار انسان به صورت لباسی فاخر در میاید.
اگر در برگ چوب خاک و پشم این امکان هست که ارزش خود را از طریق انسان صد برابر بلکه هزار برابر کنند آیا من نمیتوانم با این بدن خاکی که نام مرا حمل میکند چنان کنم.

#آگ_ماندینو

💠 سخن بزرگان👇👇

🍃 @infostory 🍃

Читать полностью…

حکایت و داستان های آموزنده

#نامادری_هوس_باز

لینک قسمت اول 👇
/channel/infostory/79889

#قسمت_دویستوبیستوپنج

✅ آدرس دریافت #اپلیکیشن رمان (تمامی رمان ها موجود می باشد)👇
/channel/infostory/68711

روی تختم دراز کشیدم..به گذشته ی بابا و لحظه ی اشناییش با مامان فکر می کردم..واقعا جالب بود..از اینکه اینجام و درکنارش هستم.. خوشحال بودم..
باز فکرم رفت سمت پرهام..
اه کشیدم..یعنی اونم الان داره به من فکر می کنه؟
فرشته با قدم های بلند رفت داخل ..
پرهام کلافه به موهایش دست کشید وسرش را بلند کرد..اه عمیقی کشید و به اسمان خیره شد..
نمی دانست باید چکار کند تا این حس دستت از سرش بردارد..حسی اشنا ولی قوی ومحکم..حسی که به هیچ وجه دوست نداشت بیش از این پیشروی کند..حسی که او را می ترساند..از ادامه دادنش وهمراه شدن با ان هراس داشت..دوست داشت خودش را از این حس مزاحم رها کند ..از این حالت های ضد ونقیضی که به او دست می داد..
یاد گفتگویش با فرشته افتاد..
(پرهام :تصمیمت رو گرفتی؟..
فرشته :اره..
پرهام :خیلی خب..پس حالا که اینطوره میشه بدونم اون یه راه چیه؟..
فرشته :برای چی می خوای بدونی؟..
پرهام:تو فکر کن همینجوری..
فرشته :همینجوری؟..ولی من زمانی اون یه راه رو میگم که تو هم تصمیمه خودت رو گرفته باشی..
پرهام :چه تصمیمی؟..
فرشته :اینو دیگه از خودت و..از این بپرس..هیچ وقت دروغ نمیگه..
از این بپرس..هیچ وقت دروغ نمیگه..هیچ وقت..)
صدای فرشته تو ذهنش تکرار می شد..دستش را روی سینه ش گذاشت..بی قرار بود..حالتش معمولی نبود..انگار..انگار منتظر بود..این اشفتگی..این حس..اینها باعث می شد قلبش دیوانه وار در سینه ش بتپد..
سرش را در دست گرفت و زیر لب زمزمه کرد :خدایا دارم دیوونه میشم..نمی خوام..نمی خواستم اینجوری بشه....
گویی ندایی شنید (هنوزم نمی خوای؟)
تنش به لرزه افتاد..با خودم زمزمه کرد :نمی خوام؟!..ولی من..
جوابی برای این سوال نداشت..کلافه شده بود..با شنیدن صدای او پشت درخت مخفی شد..فرشته بود که با خانم بزرگ و بقیه خداحافظی می کرد..نگاه سرگردانش را به او دوخته بود..قادر نبود نگاه از او بردارد..تمام سعیش را کرد ولی....نشد..
فرشته به اطرافش نگاه کرد..خودش را پشت درخت کشید..ارام به ان طرف نگاه کرد..فرشته سوار ماشین پدرش شده بود..ولی نگاهش هنوز به اطراف بود..انگار او هم منتظر بود..پرهام خواست جلو برود ولی نیرویی مانعش می شد..قدم برداشت..
همه رفتند داخل..هیچ کس نبود..پرهام قدم هایش را تندتر کرد و به طرف ماشین دوید..صدا نزد فقط می دوید..وسط حیاط ایستاد..فرشته به روبه رو نگاه می کرد..نتوانست پرهام را ببیند..ماشین از در باغ خارج شد وسرایدار در را بست..
پرهام گیج و سردرگم وسط حیاط ایستاده بود وبه در بسته نگاه می کرد..
در دل با خود گفت:دیگه تموم شد..رفت..برای همیشه..
یک راست به طرف ماشینش رفت و پشت ان نشست.. با زدن چند بوق سرایدار در را باز کرد..پرهام از باغ خارج شد..مقصدش نامعلوم بود فقط می خواست دور شود از همه چیز از همه کس..از فرشته ..از ان نگاه سبز وحشی..دیگر طاقت نداشت....
دستش ناخداگاه به طرف پخش رفت و ان را روشن کرد..صدای خواننده فضای ماشین را پر کرد.. پایش را روی گاز فشرد..
========
❌ #توجه: فایل کامل این رمان بر روی سایت و اپلیکیشن ما قرار گرفته است 👇
www.romankhoni.com
========
تو که رفتی نفســـم گرفته بی تو *
از نگاهم مهــربونی رفته بی تو
تــوی این شبـــهای دلگیر
چه جوری بـــی تو بمونم
چه جـــوری سـایه مرگُ
از تــو خـــاطرم بـــرونم

با حرص روی فرمان کوبید..کلافه دستی بین موهایش کشید وبه رو به رو زل زد..

* بــــی تـو تو خلوت دردم
تا تــــه گــــریه رسیـــدم
تو کـــــه از دلــم بـریدی
منــــــم از دنیـــا بـــریدم
دیگه مـرگ و زنده بودن
واســـــه من فرقی نداره
زندگـــــی با همه رنگش
واســــــه من تیره و تاره
—---—
🔞 رمان جدید و جذاب #شیطنت_در_روستا 👇

جای جای بدنش رو می بوسیدم و بوی تنش رو عمیق نفس می کشیدم. ..
با اشک گفت:
_تو رو خدا ولم کن.
بوسه عمیقی به گوشه ناف شکم سفیدش زدم و گفتم:
نمی تونم لعنتی نمیشه و شروع به....

https://telegram.me/joinchat/BIOMpz73ANPM-b4gbmCFZw

Читать полностью…
Subscribe to a channel